X
تبلیغات
رایتل

گاها که اتفاقات و خاطرات دانشگاه رو مرور میکنم، لحظه های جالبی در نظرم پدیدار میشه .
آدمها، شخصیتها، حرفها، تعبیرات زبانی و ادعاها و در مقابلش رفتارهای متناقض خیلی از ما!
از غرور و رفتار و انتظارات و قهرهای مخملی گرفته تا جو بچه گانه آدمهای یک محیط کوچک مثل یک کلاس ! که فقط میشه در مقابلش یک لبخند زد!!!
مشتی حل نشده ها و جا نیفتاده ها !!!!
از موضوعاتی که فکر میکنیم می بایست برای هرکدام از ما بعنوان یک جزء از این مجموعه ی هرچند کوچک حل شده باشد اما واقعیت چیز دیگری است.
به هم می خندیم اما با هم نمی خندیم. شاید چون به هم عادت کردیم دیگه رفتارهای بچگانمون برامون روزمره و عادی شده .
نمیدونم، شاید گم شدیم ! شاید هم خودمون رو گم کردیم ! اما هنوز باور نداریم بزرگ شدیم .
نمیدونم چقدر باید بگذره تا بزرگ بشیم ؟! تا دست از حقارت های کوچیک کوچکیهامون برداریم .
نه به بزرگ شدن و قد کشیدن می اندیشیم و نه میگذاریم دیگران قد بکشند ؟! تا کی می خوایم خودمون رو پشت کوچکیهامون پنهان کنیم ؟!
تا کی ؟
لااقل چرا عده ای رو فدای کوچکی خودمون میکنیم ؟!!
ای کاش یک لحظه هم که شده هر کدوم از ما یک فلش بک به این خاطرات می زدیم . حداقل برای لحظه ای از کالبد نقشمون در این جمع بیرون می اومدیم و از دید سوم شخص داستان به رفتارمون در قبال همدیگه نگاه می کردیم.
ای کاش کمی به فلسفه بودنمان در اینجا می اندیشیدیم. ای کاش ذهن ما اونقدر که اسیر تفکرات بچه گانه و انتزاعی ادامه دار چند سال گذشتمان بود در فکر یک طلوع تازه می بود. در فکر اینکه کمی در مورد رفتار و گفتار و اندیشمان فکر کنیم ، شاید به یک ادبیات نو رسیم .
ادبیاتی نو که در آن حرفهامان تنها در حد یک حرف نبود.
ای کاش...

نوشته شده توسط رضا دارائی در دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 07:24 ب.ظ | 17 نظر