X
تبلیغات
رایتل

آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن  

آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست  

جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز  



روزگاری بود

 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد

 

(سیاوش کسرایی)

نوشته شده توسط دانشجو در جمعه 5 تیر‌ماه سال 1388 در ساعت 03:31 ب.ظ | 1 نظر